پریشانی
لغتنامه دهخدا
پریشانی . [ پ َ ] (حامص ) پراکندگی . پاشیدگی . تفرقه . تفرق . تَبدّد. تَذَعذُع :
چون بدو بنگری آنگاه بصلح آید
این خلاف از همه آفاق و پریشانی .
آبادی میخانه ز ویرانی ماست
جمعیت کفر از پریشانی ماست .
وجودت پریشانی خلق از اوست
ندارم پریشانی خلق دوست .
تو کی بدولت ایشان رسی که نتوانی
جز این دو رکعت و آنهم به صد پریشانی .
|| آشفتگی . شوریدگی . اختلاط. ژولیدگی . بی نظمی . بی ترتیبی . || اضطراب . تشویش . بیقراری :
عارفان گرد نکردند و پریشانی نیست .
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی میزنم آسوده و عمری بسر آرم .
|| فقر. تنگدستی . تهی دستی . بی چیزی . بی سامانی .
- پریشانی حواس ؛ ناجمعی و تفرقه ٔ حواس . پراکندگی فکر.
- پریشانی خاطر ؛ اضطراب . تشویش . آشفتگی خاطر. دلتنگی :
پریشانی خاطر دادخواه
براندازد از مملکت پادشاه .
چون بدو بنگری آنگاه بصلح آید
این خلاف از همه آفاق و پریشانی .
آبادی میخانه ز ویرانی ماست
جمعیت کفر از پریشانی ماست .
وجودت پریشانی خلق از اوست
ندارم پریشانی خلق دوست .
تو کی بدولت ایشان رسی که نتوانی
جز این دو رکعت و آنهم به صد پریشانی .
|| آشفتگی . شوریدگی . اختلاط. ژولیدگی . بی نظمی . بی ترتیبی . || اضطراب . تشویش . بیقراری :
عارفان گرد نکردند و پریشانی نیست .
غم موجود و پریشانی معدوم ندارم
نفسی میزنم آسوده و عمری بسر آرم .
|| فقر. تنگدستی . تهی دستی . بی چیزی . بی سامانی .
- پریشانی حواس ؛ ناجمعی و تفرقه ٔ حواس . پراکندگی فکر.
- پریشانی خاطر ؛ اضطراب . تشویش . آشفتگی خاطر. دلتنگی :
پریشانی خاطر دادخواه
براندازد از مملکت پادشاه .