سبکسار
لغتنامه دهخدا
سبکسار. [ س َ ب ُ] (ص مرکب ) (از: سبک + سار = سر) لغةً بمعنی سرسبک ،مرد خفیف و سبک . (حاشیه ٔ برهان قاطع چ دکتر معین ). خوار و بیقرار و بی تمکین و بی وقار و شتاب زده . (برهان ). بی وقار و شتاب زده . (رشیدی ). کنایه از بی وقر و شتاب کار. (آنندراج ) (شرفنامه ) (انجمن آرا) :
سبکسار شادی نماید نخست
بفرجام کار اندرآید درست .
|| خفیف و خوار. پست :
پنداشت که او مردم طبع است مدامی
نشناخت که او مردم طبع است و سبکسار.
هرکه راکیسه گران ، سخت گرانمایه بود
هرکه را کیسه سبک ، سخت سبکسار بود.
رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بدخوی سبکسار خویش .
دزد مردان بسان موشانند
وین سبکسار مردمان چو طیور.
بندیست گران بدست و بر پایم
شاید که بس ابله و سبکسارم .
|| خوار. بی قیمت . کم ارزش : و هولاکو و خواتین و پسران او را جداجدا جهت هر یک حصه ای بفرستاد که زمین از حمل آن گرانبار بود و جهان با آن سبکسار. (جهانگشای جوینی ). || سبک سر که کنایه از فرومایه و سفیه باشد، چه سار بمعنی سر هم آمده است . (برهان ). سفیه . کم عقل .بی خرد :
ماده گفتا هیچ شرمت نیست ویک
چون سبکساری نه بد دانی نه نیک .
سبکسار تندی نماید نخست
بفرجام کار انده آرد درست .
سبکسار مردم نه والا بود
اگرچه گوی سروبالا بود.
پیری که بسالی سخنی خام نگوید
باشد برِ او خام و سبک سنگ و سبکسار.
دادمْت نشانی بسوی خانه ٔ حکمت
سرّ است نهان دارش از مرد سبکسار.
بدو ده رفیقان او را ازیرا
سبکسار قصد سبکسار دارد.
نقرس گرفته پای گرانسیرش
اصلع شده دماغ سبکسارش .
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانایی ستیزد با سبکسار.
بسختی جان سبک میدارهان تا چون سبکساران
چو سگ در پیش سگساران به لابه دم بجنبانی .
|| شتابکار. شتاب زده . چابک :
بزرگان که از تخم آرش بدند
دلیر و سبکسار و سرکش بدند.
کار سره و نیکو بِدْرنگ برآید
هرگز بنکویی نرسد مرد سبکسار.
هرگاه که [ فضای دل ] تنگ باشد بخیل باشند و اگر مزاج دل سردبود آهسته باشد اگر گرم بود سبکسار بود و دلیر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || مجرد و بی تعلق . (برهان ). فارغ البال . (غیاث ).
سبکسار شادی نماید نخست
بفرجام کار اندرآید درست .
|| خفیف و خوار. پست :
پنداشت که او مردم طبع است مدامی
نشناخت که او مردم طبع است و سبکسار.
هرکه راکیسه گران ، سخت گرانمایه بود
هرکه را کیسه سبک ، سخت سبکسار بود.
رنج بسی دیدم من همچو تو
زین تن بدخوی سبکسار خویش .
دزد مردان بسان موشانند
وین سبکسار مردمان چو طیور.
بندیست گران بدست و بر پایم
شاید که بس ابله و سبکسارم .
|| خوار. بی قیمت . کم ارزش : و هولاکو و خواتین و پسران او را جداجدا جهت هر یک حصه ای بفرستاد که زمین از حمل آن گرانبار بود و جهان با آن سبکسار. (جهانگشای جوینی ). || سبک سر که کنایه از فرومایه و سفیه باشد، چه سار بمعنی سر هم آمده است . (برهان ). سفیه . کم عقل .بی خرد :
ماده گفتا هیچ شرمت نیست ویک
چون سبکساری نه بد دانی نه نیک .
سبکسار تندی نماید نخست
بفرجام کار انده آرد درست .
سبکسار مردم نه والا بود
اگرچه گوی سروبالا بود.
پیری که بسالی سخنی خام نگوید
باشد برِ او خام و سبک سنگ و سبکسار.
دادمْت نشانی بسوی خانه ٔ حکمت
سرّ است نهان دارش از مرد سبکسار.
بدو ده رفیقان او را ازیرا
سبکسار قصد سبکسار دارد.
نقرس گرفته پای گرانسیرش
اصلع شده دماغ سبکسارش .
دو عاقل را نباشد کین و پیکار
نه دانایی ستیزد با سبکسار.
بسختی جان سبک میدارهان تا چون سبکساران
چو سگ در پیش سگساران به لابه دم بجنبانی .
|| شتابکار. شتاب زده . چابک :
بزرگان که از تخم آرش بدند
دلیر و سبکسار و سرکش بدند.
کار سره و نیکو بِدْرنگ برآید
هرگز بنکویی نرسد مرد سبکسار.
هرگاه که [ فضای دل ] تنگ باشد بخیل باشند و اگر مزاج دل سردبود آهسته باشد اگر گرم بود سبکسار بود و دلیر. (ذخیره ٔ خوارزمشاهی ). || مجرد و بی تعلق . (برهان ). فارغ البال . (غیاث ).