آژدن
لغتنامه دهخدا
آژدن . [ ژْ / ژَ / ژِ دَ ] (مص ) آجدن . آجیدن . آجیده کردن . نکنده کردن . آزدن . آزیدن . آژیدن . برجستگی هائی بر روی جامه یا کف برون سوی گیوه و امثال آن با نخ از پنبه یا پشم یا با رشته ٔ سیم و زر دوختن زینت یا محکمی را :
کشیده پرستنده هر سو رده
همه جامه هاشان بزر آژده .
نشاید بود گه ماهی و گه مار
گلیم خر بزررشته میاژن .
خوب سخنهاش را بسوزن فکرت
بر دل و جان لطیف خویش بیاژن .
|| درنشاندن تیر در تن خصم و مانند آن . رجوع به آژده شود :
ز بس در چرم ایشان آژده تیر
تو گفتی پُر ز پَر گشتند نخجیر.
|| رندیدن ، چنانکه با سوهان و مانند آن :
زبان را نگهدار باید بدن
نباید زبان را بزهر آژدن .
بکام اندرش نیزه ٔ آهنین
بدندان چو سوهان بیاژد بکین .
|| سوراخ کردن :
کنون نیزه و گرزباید زدن
همه چشم دشمن به تیر آژدن .
میندیش از آن کآن نشاید بدن
که نتوانی آهن به آب آژدن .
همه چرم او را به تیر آژدن .
|| اندودن . رنگ کردن . ملون کردن . طلی کردن . روکش کردن ، باصطلاح امروز :
سوی خانه شد دختر دل زده
رخان معصفر بخون آژده .
- بسیم ، بزر آژدن ؛ سیم اندود، زراندود، مُفَضَّض ، مُذَهَّب کردن :
نشسته بر او بر، زنی تاجدار
ببالای سرو و برخ چون بهار
فروهشته بر سرو مشکین کمند
که کردی بدان پردلان را به بند...
بسان ستونی بسیم آژده
رخش رشک خورشید تابان شده .
نشست اندر آن شهر از آن کرده بود
که کندز فریدون برآورده بود
برآورده در کندز آتشکده
همه زند و استا بزر آژده .
بی اندازه زرّین و سیمین دَده
درون مشک و بیرون بزر آژده .
نوان اندرآمد [ انوشیروان ] به آتشکده
نهادند گاهی بزر آژده
نهاده بدو نامه ٔ زند و اُست
به آواز برخواند موبد درست .
ز پولاد درآژده مغفرش
پرندین نشان بسته اندر سرش .
|| بساییدن . مالش دادن :
از گرد سفالت بلب جوی سخندان
جان را بکف عقل همی شوی و همی آژ.
- آژدن به سیم ، آژدن به زر ؛ سیم کوفت ، زرکوب کردن :
نهادند [ ترکان ] سرسوی آتشکده
بدان کاخ و ایوان زرآژده
همه زند و استا برافروختند
همه کاخ و ایوانها سوختند.
- آژدن سنگ آسیا ؛ نقر طاحونه .
|| گودی و فرورفتگی در سطح چیزی پدید آوردن از خلانیدن چیزی تیز چون سوزن و مانند آن بی آنکه سوراخی در آن پیدا آید. استیشام . نکنده کردن :
چشم مخالفت بیاژن به تیر
همچو کف ولی بزر آژدی .
نارنج چو دو کفّه ٔ سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آکنده بکافور و گلاب خوش و لؤلو
و آنگاه یکی زرگرک زیرک جادو
به آژیر بهم باز نهاده لب هردو
رویش بسرسوزن تیز آژده هموار.
بادام وار چشم حسود تو آژده
وز ناله باز مانده دهان همچو پسته باد.
از ملاقات هوا روی غدیر
راست چون آژده ٔ سوهان است .
رخ عدوت چو نارنگ زرد و آژده باد
بسوزنی که نه آتش گدازدو نه زرنگ .
|| ترصیع. مرصع کردن . درنشاندن در... :
بفرمود تا تاج خاقان چین
به پیش آورد موبد پاکدین
گهرها که بود اندر آن آژده
بکندند و دیوار آتشکده
بزرّ و بگوهر بیاراستند...
صد اشتر ز گنج و درم کرد بار [ قیصر روم ]
ز دینار پنجَه ْ زبهر نثار...
همان چند زرین و سیمین دده
ز گوهر بر و چشمشان آژده
بمریم [ زن خسروپرویز ] فرستاد چندی گهر
یکی نغز طاوس کرده بزر.
پی افرازه سیمین و زرین زده
درون مشک ، بیرون به دُر آژده .
- کام شیر آژدن ؛ تعبیری مثلی ، مانند کام شیر خاریدن ، دم شیر ببازی گرفتن ؛ دشمن صعب و هول را آزردن و از اینرو خود را بخطر کین خواهی او افکندن :
همه مولش و رای چندان زدن
بدین نیشتر کام شیر آژدن .
کشیده پرستنده هر سو رده
همه جامه هاشان بزر آژده .
نشاید بود گه ماهی و گه مار
گلیم خر بزررشته میاژن .
خوب سخنهاش را بسوزن فکرت
بر دل و جان لطیف خویش بیاژن .
|| درنشاندن تیر در تن خصم و مانند آن . رجوع به آژده شود :
ز بس در چرم ایشان آژده تیر
تو گفتی پُر ز پَر گشتند نخجیر.
|| رندیدن ، چنانکه با سوهان و مانند آن :
زبان را نگهدار باید بدن
نباید زبان را بزهر آژدن .
بکام اندرش نیزه ٔ آهنین
بدندان چو سوهان بیاژد بکین .
|| سوراخ کردن :
کنون نیزه و گرزباید زدن
همه چشم دشمن به تیر آژدن .
میندیش از آن کآن نشاید بدن
که نتوانی آهن به آب آژدن .
همه چرم او را به تیر آژدن .
|| اندودن . رنگ کردن . ملون کردن . طلی کردن . روکش کردن ، باصطلاح امروز :
سوی خانه شد دختر دل زده
رخان معصفر بخون آژده .
- بسیم ، بزر آژدن ؛ سیم اندود، زراندود، مُفَضَّض ، مُذَهَّب کردن :
نشسته بر او بر، زنی تاجدار
ببالای سرو و برخ چون بهار
فروهشته بر سرو مشکین کمند
که کردی بدان پردلان را به بند...
بسان ستونی بسیم آژده
رخش رشک خورشید تابان شده .
نشست اندر آن شهر از آن کرده بود
که کندز فریدون برآورده بود
برآورده در کندز آتشکده
همه زند و استا بزر آژده .
بی اندازه زرّین و سیمین دَده
درون مشک و بیرون بزر آژده .
نوان اندرآمد [ انوشیروان ] به آتشکده
نهادند گاهی بزر آژده
نهاده بدو نامه ٔ زند و اُست
به آواز برخواند موبد درست .
ز پولاد درآژده مغفرش
پرندین نشان بسته اندر سرش .
|| بساییدن . مالش دادن :
از گرد سفالت بلب جوی سخندان
جان را بکف عقل همی شوی و همی آژ.
- آژدن به سیم ، آژدن به زر ؛ سیم کوفت ، زرکوب کردن :
نهادند [ ترکان ] سرسوی آتشکده
بدان کاخ و ایوان زرآژده
همه زند و استا برافروختند
همه کاخ و ایوانها سوختند.
- آژدن سنگ آسیا ؛ نقر طاحونه .
|| گودی و فرورفتگی در سطح چیزی پدید آوردن از خلانیدن چیزی تیز چون سوزن و مانند آن بی آنکه سوراخی در آن پیدا آید. استیشام . نکنده کردن :
چشم مخالفت بیاژن به تیر
همچو کف ولی بزر آژدی .
نارنج چو دو کفّه ٔ سیمین ترازو
هر دو ز زر سرخ طلی کرده برونسو
آکنده بکافور و گلاب خوش و لؤلو
و آنگاه یکی زرگرک زیرک جادو
به آژیر بهم باز نهاده لب هردو
رویش بسرسوزن تیز آژده هموار.
بادام وار چشم حسود تو آژده
وز ناله باز مانده دهان همچو پسته باد.
از ملاقات هوا روی غدیر
راست چون آژده ٔ سوهان است .
رخ عدوت چو نارنگ زرد و آژده باد
بسوزنی که نه آتش گدازدو نه زرنگ .
|| ترصیع. مرصع کردن . درنشاندن در... :
بفرمود تا تاج خاقان چین
به پیش آورد موبد پاکدین
گهرها که بود اندر آن آژده
بکندند و دیوار آتشکده
بزرّ و بگوهر بیاراستند...
صد اشتر ز گنج و درم کرد بار [ قیصر روم ]
ز دینار پنجَه ْ زبهر نثار...
همان چند زرین و سیمین دده
ز گوهر بر و چشمشان آژده
بمریم [ زن خسروپرویز ] فرستاد چندی گهر
یکی نغز طاوس کرده بزر.
پی افرازه سیمین و زرین زده
درون مشک ، بیرون به دُر آژده .
- کام شیر آژدن ؛ تعبیری مثلی ، مانند کام شیر خاریدن ، دم شیر ببازی گرفتن ؛ دشمن صعب و هول را آزردن و از اینرو خود را بخطر کین خواهی او افکندن :
همه مولش و رای چندان زدن
بدین نیشتر کام شیر آژدن .