فتکلغتنامه دهخدافتک . [ ف َ / ف ِ / ف ُ ] (ع مص ) به کار خواسته ٔ نفس درآمدن . (منتهی الارب ). به کارهایی که نفس بدان مایل بود، پرداختن . (اقرب الموارد). || بناگاه گرفتن . || ن
فِتکِنَه کارگویش بختیاریکنجکاو، کسى که قطعات وسایل گوناگون را از هم باز مىکند و اغلب نمىتواند مجددا سرهم کند؛ کسى که نسبت به هر چیز کنجکاو است و آن را بررسى مىکند.
فتکرلغتنامه دهخدافتکر. [ ف ِ ک ِ / ف ِ ت َ ] (ع اِ) بلا. سختی . (منتهی الارب ). بر وزن هِزَبر، شدت و داهیه . ج ، فِتَکْرون . (اقرب الموارد). || کار شگفت و بزرگ . (منتهی الارب ).
فتکرلغتنامه دهخدافتکر. [ ف ِ ک ِ / ف ِ ت َ ] (ع اِ) بلا. سختی . (منتهی الارب ). بر وزن هِزَبر، شدت و داهیه . ج ، فِتَکْرون . (اقرب الموارد). || کار شگفت و بزرگ . (منتهی الارب ).
افتکلغتنامه دهخداافتک . [ اَ ت َ ] (ع ن تف ) نعت تفضیلی از فتک بمعنی بناگاه گرفتن و ناگاه کشتن کسی را و رویاروئی زخم رسانیدن و جز آن .- امثال : افتک من البراص . افتک من الجاف
تکدهلغتنامه دهخداتکده .[ ت َ ک َدْ دُه ْ ] (ع مص ) شکسته شدن ، یقال : سقط فتکده . (منتهی الارب ) (ناظم الاطباء) (از اقرب الموارد).